هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

494

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

را رسوا سازد دست به كار شو . أبو الفرج مىگويد برق شمشير اول ، متعلق به شبيب بن بحيرة بود كه به خطا رفته و ضربه‌اش به طاق ( محراب ) خورده بود و برق شمشير دوم متعلق به ابن ملجم بود كه بر فرق حضرت وارد آورد و ضربه‌اش به ميانه سر اصابت كرد و بيشتر روايات تصريح دارند كه او حضرت را پس از آنكه سرشان را از سجود بلند كردند ، مورد ضربه قرار داد راوى در ادامه مىگويد : مردم از هر سوى آنها را احاطه كردند ابن ملجم را المغيرة بن - نوفل بن الحرث بن عبد المطلب دستگير كرد و به زمينش انداخت و شمشير را از وى گرفت و شبيب بن بحيره را مردى دستگير كرد و به زمين افكند و روى سينه‌اش نشست تا با شمشيرش او را بكشد ولى وقتى ديد كه مردم از هر سوى بر او يورش مىآورند و عرصه را هر دم تنگ‌تر مىكنند از سينه‌اش جست و او ، از آن صحنه گريخت و به منزل خود رفت ، پسر عمويى داشت پيش او آمد و او در حال باز كردن كلاف ابريشم از روى دست خود بود به او گفت : ببينم نكند تو امير المؤمنين را كشته‌اى ؟ مىخواست پاسخش دهد خير ولى بجاى آن گفت : آرى . او نيز در آمد و با شمشيرش بازگشت و وى را كشت . مردم ، ابن ملجم را نزد امير المؤمنين آوردند عبد اللّه بن محمد الاذرى گفته است : همراه ديگران وارد شدم و شنيدم كه امير المؤمنين مىفرمود : نفس در برابر نفس اگر جان سالم بدر نبردم او را همچنانكه مرا كشت بكشيد و اگر جان سالم بدر بردم در آن صورت در موردش تصميم خواهد گرفت . ابن ملجم گفت : آن را ( شمشير را ) به هزار خريدم و به هزار ديگر زهرآگينش ساختم حال خدا را مباد كه خيانتم كند . و ديگر چيزى نگفت مردم به ابن ملجم خيره شده بودند و مىخواستند با دندان‌هاى خود تكه - پاره‌اش كنند . صداى گريه و زارى و شيون از هر سوى بالا گرفت اهل كوفه از اين پيشامد دردناك و غم‌انگيز ، مات و مبهوت بودند و مىگفتند : اى دشمن خدا چه‌كار كردى تو امت محمد ( ص ) را هلاك كردى و گرامىترين فرد پس از رسول خدا را كشتى و او ساكت بود هيچ سخنى نمىگفت . آنگاه ، پزشكان كوفه را گرد آوردند از همه حاذق‌ترينشان در طب و جراحى ، اثير بن عمرو بن هانى بود وقتى در جريان زخم امام قرار گرفت در حالى كه غم و اندوه قلبش را فراگرفته بود با صدايى لرزان درآمد كه : اى امير المؤمنين وصيت خود را بكنيد چه ضربه اين نابكار به جاى خطرناكى رسيد حضرت بىهيچ بىتابى و اندوهى تحمل مىكنند و فرزندانش را فرامىخواند و آنان را به پاىبندى و چنگ‌اندازى به ريسمان